مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
314
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - حضرت اورا بر زانوى خود نشاند وبه أو فرمود : « پدر ومادرم فدايت ، اين تازيانهء ( چوبين ) كه به دست دارى چيست ؟ » گفت : « به برادرم على مىگذشتم كه ديدم اين را به دست داشت ، چهارپايى را با آن مىزد ومن آن را از دستش گرفتم . » پس امام صادق عليه السلام به من فرمود : « اى فيض ! همانا صحيفههاى إبراهيم وموسى عليه السلام به رسول خدا صلى الله عليه وآله رسيد ، أو على را بر آنها امين دانست ، سپس علي عليه السلام حسن را بر آن امين گرفت ، سپس حسن عليه السلام حسين را بر آنها امين گرفت ، حسين عليه السلام علي بن الحسين را بر آنها امين گرفت ، سپس علي بن الحسين عليهما السلام محمد بن علي را بر آنها امين گرفت ، پدرم مرا بر آنها امين گرفت ، ومن اين فرزندم را با اين كه كم سن است ، بر آنها امين قرار دادم وآنها نزد اوست . » من مقصود آن حضرت را دريافتم ، پس عرض كردم : « فدايت گردم ، مرا بيش از اين فرماييد . » فرمود : « اى فيض ! هرگاه پدرم مىخواست كه دعايش رد نشود ، مرا در سمت راست خود مىنشانيد ، دعا مىكرد ومن آمين مىگفتم ، پس دعايش رد نمىشد . من نيز با اين فرزندم همچنان مىكنم . ديروز در همين موقف تو به ياد آمدى ومن تورا به نيكى ياد كردم . » فيض گويد : « من از خوشحالى گريستم ، سپس به آن حضرت عرض كردم : « اى سرور من ! برايم بيشتر بفرماييد . » پس فرمود : « هرگاه پدرم مىخواست به سفري برود ومن همراهش بودم واورا خواب مىگرفت وبر شترش سوار بود ، من شترِ سوارىِ خود را به مركب أو نزديك مىكردم وساعد خود را بالش أو مىكردم . در يك يا دو ميل راه ( مسافتى است معادل 1609 متر ) تا از خواب رفع نياز مىنمود واين فرزند نيز با من همين گونه رفتار مىكند . » به آن حضرت عرض كردم : « فدايت گردم ، برايم بيشتر بفرماييد . » پس فرمود : « اى فيض ! آن چه را كه يعقوب از يوسف مىيافت ، من از اين فرزندم مىيابم . » عرض كردم : « سرور من بيشتر بفرماييد . » فرمود : « أو همان صاحب توست كه اورا پرسيدى ، برخيز وبه حقانيت أو اقرار كن . » من برخاستم تا دست وسر اورا بوسيدم ودعايش كردم . پس امام صادق عليه السلام فرمود : « بدان كه در بار أول كه سؤال كردى به من اجازه داده نشده بود . » عرض كردم : « فدايت گردم ، مىتوانم آن را از تو نقل كنم ؟ » فرمود : « آرى براي عيال ، أولاد ورفيقانت . » در آن هنگام همسرم وفرزندانم با من بودند واز رفيقانم نيز يونس بن ظبيان با من بود ، هنگامى كه اين خبر را بهآنان گفتم ، ايشان خدا را به پاس ايننعمت شكرگزارى كردند ويونس گفت : « به خدا قسم نپذيرم ، مگر اينكه آن را از خود آنحضرت بشنوم . » وشتاب داشت . پس بيرون رفت ومن از پى أو رفتم ، هنگامى كه به درِ خانهء آن حضرت رسيدم ، يونس از ما پيشى گرفت . شنيدم امام صادق عليه السلام مىفرمايد : « اى يونس !